هفته پیش دوست محترمی با من تماس گرفت و تذکاری داد ما را بر سبیل خیرخواهی! بنابراین این هفته پست جدید را خلاصه نویسی کرده ام تا بچه ها یی که علاقمندتر هستند متن کامل مقاله را در ادامه مطلب دنبال کنند. باشد که سربازان گمنام امام زمان هم خوشحال باشند!
زيست شناخت جمهوري اسلامي
1- در علم زيست شناسي موجودي كه در بدن موجود ديگر زندگي مي كند 3 نوع زندگي مي تواند داشته باشد؛ هم سفرگي، همزيستي مسالمت آميز و زندگي انگلي. برخلاف آن چه در ابتدا به نظر مي رسد تمام موجوداتي كه در بدن ما به صورت طفيلي زندگي مي كنند براي ما مضر نيستند. به عنوان مثال باكتري هايي در روده ما زندگي مي كنند كه سلولز را كه بدن انسان قادر به دفع آن نيست، هضم مي كنند. اين باكتري ها با ما هم زيستي مسالمت آميز دارند. اما آن دسته از موجوداتي كه در بدن ما انگل هستند، مثل كرم ها! خوب البته كه ما اصلاً دوست نداريم درباره شان حتي حرف بزنيم!
2- ماهيت ايدئولوژي جمهوري اسلامي يك مسير بن بست و گره كور دارد، و آن تعامل با دنياي بيرون از خود است. اين ايدئولوژي فرهنگي تهاجمي ايجاد مي كند كه در رويارويي با فرهنگي متفاوت به دنبال غلبه بر آن برمي آيد. چون اين فرهنگ منشي «صفر و صد» و «سياه وسفيد» دارد. به همين دليل ارتباط و حتي شناخت بخش زيادي از واقعيت اخلاقي و اجتماعي دنياي بيرون را از دست مي دهد. از طرف ديگر با گسترش امكانات ارتباطي بين ملت ها دنيا روز به روز كوچكتر و كوچكتر مي شود. كوچك شدن دنيا كه محصول مستقيم مدرنيته است باعث به وجود آمدن نوعي فرهنگ جهاني شده است. اين فرهنگ جهاني از آن دست فرهنگ هايي است كه فرهنگ ايدئولوژيك ما حتي آن را به رسميت نمي شناسد تا چه رسد كه با آن تعامل داشته باشد. اين ما را به آن سو مي برد كه دور مرزهاي خود ديوار بكشيم و به هر نوع ارتباط بين فرهنگ خودي با فرهنگ جهاني به ديدة سؤظن و توطئه نگاه كنيم.
3- اما اگر بخواهيم نوع تعامل اين عضو جامعه جهاني را با كل سيستم تعريف كنيم، طبق آن چه در ابتدا گفته شد اصولاً 3 نوع ارتباط وجود دارد. جمهوري اسلامي در ابتدا با دنياي بيرون از خود همسفرگي دارد، كه اين اصلاً نتيجة ماهيت زندگي اجتماعي انسان هاست. اما در مورد هم زيستي مسالمت آميز و زندگي انگلي در طول اين 30 سال روند ثابتي نداشته ايم.
4- به عقيدة من نظام هاي ايدئولوژيكي مثل ما در روند تاريخي توسعه و تكامل جامعة جهاني طفيلي محسوب مي شوند. اما همين طفيلي بودن را هم مي شود مديريت كرد. يعني از هم سفرگي كه بگذريم يا بايد در تعامل با دنياي بيرون از خود و ساير كشورها هم زيستي مسالمت آميز داشته باشيم ( دورة اصلاحات و خاتمي) يا اين كه زندگي انگلي داشته باشيم.( دورة احمدي نژاد) بنا براين انتخاب در وحلة اول با مردم ما و بعد با نخبگان ماست كه در كالبد اين انسان جهاني و فرا مرزي باید كدام نوع زندگي را برگزینیم.
شاه گوش مي كند! *
جمهوري اسلامي خيلي زود دارد پير مي شود. به نظرم اين حكومت دارد تصاعدي عمر مي كند. ما حدود 2500 سال نظام شاهنشاهي داشتيم. اين تاريخ كهن و عقبة طولاني به ما اجازه نمي دهد تا يك شبه و با يك انقلاب دموكرات بشويم. بنابراين ما سيستم را عوض مي كنيم، نظام سلطنت را ساقط مي كنيم و يك نظام ايدئولوژيك را جانشين شاهنشاهي مي كنيم. اما دوباره براي اين نظام جديد شاه تعريف مي كنيم. به عقيدة من تبيين ولايت فقيه به عنوان رهبري سياسي حكومت ديني ريشه در همين نگاه تاريخي-ايراني به بحث حكومت كردن دارد.
بنابراين من جمهوري اسلامي را در ادامة همان نظام شاه محوري مي بينم. اين آن قدرها هم كه به نظر مي آيد بد نيست! در واقع به عقيدة من جمهوري اسلامي يك دورة گذار به نظامي غير پادشاهي است. چون عملاً كاراكتر «رهبر» همان شاهِ ديني شده اي است كه تو رودربايستيِ مشروطه گير افتاده! با اين توضيح من جمهوري اسلامي را دورة گذار از پادشاهي به دموكراسي مي بينم بي آن كه بخواهم درباب خوب يا بد بودن اين اتفاق قضاوتي مستقيم بكنم.
اما گفتم جمهوري اسلامي تصاعدي عمر مي كند. قراين موجود به اثبات اين مدعا به خصوص حوادث اخير بعد از انتخابات است. ما 2500 سال شاه داشتيم و به خوبي شاه ها را مي شناسيم. شاه وقتي جوان و پر از انرژي است، وقتي خيره سر و قدرتمند است با زماني كه كم كم پا به سن مي گذارد فرق مي كند. ماهيت حكومت هم بسته به احوالات دروني شاه متفاوت مي شود. شاه هرچه پيرتر مي شود محافظه كارتر و دست به عصاتر مي شود. ترس از دست دادن دستگاهش باعث مي شود تا به زودي همه را دشمن، و حريص به مقام خود ببيند. از اين جا به بعدش را همة ما توي تاريخ خوانده ايم. شاه دست به تصفية قدرت مي زند. او اين كار را از مردمان مظنون به دشمني در پشت ديوارهاي قلعه توي شهر آغاز مي كند. هرچه شاه پيرتر و پيرتر مي شود جنون حفظ قدرت در او عاصي تر مي گردد. شاهِ پير و محافظه كار ماهيت قدرت، و طمع وسوسه برانگيز تصاحب آن را به خوبي مي فهمد. حالا كه پيري عقلش را حسابي ضايع كرده همه جا بوي توطئه و خيانت مي شنود. همه را دشمن مي بيند. بعد نوبت به خودي ها، ديوانيان و وزيران مي رسد تا هركه را ظنين شد به دمِ تيغ بسپارد. شاه تا آن جا پيش مي رود كه به پسركشي مي افتد. غافل از اين كه هر شاهي عمري دارد و هر سلطنتي تا وقتي جذاب و برقرار است. اين قصة متواتري است در تاريخ شاهنشاهي ما و شايد معروف ترين نمومنه اش همان شاه عباس باشد.
به نظر مي رسد جمهوري اسلامي هم دچار همين بحران شده است. جمهوري اسلامي اتوبوسي است كه ايستگاه به ايستگاه بانيانش را پياده مي كند. شاهي است كه معدوم كردن دشمنان پشت ديوار قلعه و ديوانيان و وزيران و محرمان راضي اش نكرده، به پسركشي افتاده است. ديگر از هاشمي و بعد موسوي كه اندروني تر به نظام نداريم.
بنابراين من به قرينه از رفتار جمهوري اسلامي با فرزندان خويش و نگاه تاريخي به ماهيت اين رفتارها عمر جمهوري اسلامي را رو به كهولت تخمين مي زنم. و اين به عقيدة من يك تهديد جدي براي جمهوري اسلامي است.
سر به مهر نگه داشتن بكارت اين عجوزة پير، درون اين دهكدة روسپي ها، براي شاه ها روز به روز سخت تر و سخت تر مي شود. بايد ديد بريدن سر فرزندان و سوزاندن قلب قربانيان بر آتشدان زغال و طلسم، جلوي اين كسوف عن غريب را خواهد گرفت يا خير؟
*: نام مجموعه داستانی از ایتالو کالوینو
خداحافظ ننه!
دوشنبه هفته پيش ننه مرد. روزهاي آخر همه اش چشم به راه «حمزه علي» بود. حمزه علي پسر بزرگش و عموي من، وقتي 18 سالش بود در يك درگيري كشته شد. اين روزهاي آخر ننه حواسش سر جا بود. ما را مي شناخت. حتي عروس نوه هاش را به جا مي آورد. اما هم چنان چشم به در منتظر حمزه علي بود. بابابزرگ خيلي گريه كرد. ما مي دانيم چيزي كه بين بابابزرگ و ننه و يك عمر زندگي و حمزه علي هست را هيچ كس به جز خودشان درك نمي كند. حتي پسرها و دخترهاش كه تا آخرين لحظه كنارش بودند.
ننه را همان روز دفن كردند. پيش از آن كه ما پسرعموها و دخترعموها خودمان را برسانيم. دخترها و عروس هاش شستن اش. خاكش كردند بدون آن كه صورتش را براي آخرين بار توي قبر ببينيم. تا حسرت آخرين نگاه تو دلمان بماند. ولي باز هم دلخوش اين باشيم كه چند روزي پيش از رفتنش كنار بسترش نشسته ايم، اسمش را صدا زده ايم، حالش را پرسيده ايم و بوسيده ايمش.
آخرين آرزوي ننه مجلس ختمي پر رونق و با شكوه بود. به آرزوش رسيد.
پیشاپیش از همه بچه هایی که بخش نظرات این پست رو می خونن عذرخواهی می کنم... خواسته بودم از بعضی دوستان غیر همفکر خودمون هم دعوت بکنیم تا در مباحث ما شرکت بکنن ولی مثل این که حسابی بور شدیم!...
جای من این جا کجاست؟
1- هر روز که از خواب پا می شم، روزم با این شگفتی شروع می شه که دارم کجا زندگی می کنم؟ حیرت می کنم از این که دارم تو کشوری زندگی می کنم که توش نمی تونم اون طور که می خوام لباس بپوشم، اون طور که می خوام رفتار کنم و حتی مجاز نیستم اون طور که دلم می خواد فکر کنم!... نمی تونم بپذیرم دارم جایی زندگی می کنم که مردم اون جا مجبورن خودشونو سانسور کنن. رو بخشی از ماهیتشون سرپوش بذارن و به نظر عدۀ کمی از مردم دیگه تمکین کنن در حالی که چاره ای جز این ندارن. و این حیرت بزرگ ترین سرمایه منه. هر روز صبح که از خواب پا می شم وقتی به این فکر می کنم که دارم تو همچین جایی زندگی می کنم بلافاصله از این که از یادآوریش حیرت می کنم به خودمم می بالم. از این که نمی تونم درکش کنم. نمی تونم بپذیرمش و هضمش کنم. وقتی که حتا موقع نوشتن داستان هم خودمو سانسور می کنم و از بروز بخشی از شخصیت خودم صرف نظر می کنم. هنوز جای خودمو این جا پیدا نکرده ام. هنوز نمی دونم کجای این خونه هستم. نقش من کدومه و بین این همه نقش های جور واجور چطور تعریف می شه.
2- فکر می کنم هیچ کدوم از این اتفاقای اخیر رو نمی شه جدا از بستر تاریخی شون تحلیل کرد. به تاریخمون فکر می کنم. و سعی می کنم جای خودمو اون جا پیدا کنم. به تاریخ نه چندان دورمون! از باصطلاح مدرن شدنمون همین صد سال پیش. دورۀ مشروطه و بعد از اون. فکر می کنم که من اون موقع چه جور آدمی بوده ام؟ اون موقع کجای این خونه بوده ام؟ طرف رضا خان بوده ام یا مصدق ؟ طرف کاشانی بوده ام یا نائینی؟ تو تضاهرات چند هزار نفری مردم در حمایت از مصدق کجا بوده ام؟ بین مردم فریاد می زدم یا کنج حجره خونه و مغازه ام خمیازه می کشیدم؟! با موج مردم تو خیابونا می رفتم یا زیر کرسی خونمون لمیده بودم؟ تو عدلیه و نظمیه و بلدیه سرم به کارمندیم گرم بود و هوای آب باریکمو داشتم یا تو یه سنگر دیگه داشتم تقیه می کردم؟!!! می خوام بدونم اون موقع بازیگر چه نقش هایی بودم که امروز دوباره همشون تکرار می شن. فکر نمی کنم اتفاق تازه ای افتاده باشه. همه چیز داره تکرار می شه. تاریخ رو دایره تنگی می بینم که اتفاقای تازه توش خیلی کم اتفاق می افته. یا اصلا تاریخی نمی بینم. همه چیز داره همین الآن تو زمان ماضی و مضارع با هم اتفاق می افته.
3- امروز وقتی تو خیابون قدم می زدم و به این چیزها فکر می کردم خودمو دیدم که تو کوچه پس کوچه های صد سال پیش قدم می زنم و به مصدق فکر می کنم. دلم برای نائینی می سوزه و دلم می خواد که خاتمی بیانیه بعدیش رو تند و تیز تر بده. فکر می کنم که نباید از کسی بدم بیاد. بد اومدن رو دوست ندارم. خودمو راضی می کنم که غیر منصفانه راجع به خامنه ای فکر نکنم و نذارم نقدهای من نسبت به کسی باعث تنفرم از اون بشه. اما نمی تونم به رضا خان فکر نکنم و دلم نخواد که شر استبداد و خفقانش از سر مردمم کنده نشه.
4- فکر می کنم کم کم دارم جامو این جا پیدا می کنم. این دور و بر هیچ اتفاق تازه ای نمی افته. همه نقش ها همون نقش های قبلیه. وقتی دارم سعی میکنم جای خودمو تو این خونه میون این همه نقش پیدا کنم دلم می خواد فکر کنم که چطور می خوام این قبول نقش خودم رو با حیرتم جمع کنم. وقتی به عقب نگاه می کنم و خودمو تو اون کوچه پس کوچه ها می بینم که دارم به همین چیزهایی فکر می کنم که همین امروز هم دغدغه من هستن، چطور می تونم از بودن تو این وطن با همه کمبودها و نارسایی هاش حیرت کنم. نمی دونم!... فقط بهش فکر میکنم. فکر می کنم که واقعا جای من کجاست. من کجای این خونه هستم؟...
۵- دلم می خواد یه بار دیگه تو عکس بالا دقیق بشم. دلم می خواد تو صورت تک تک اون آدم هایی که مشروطه رو جشن گرفته ان خیره بشم. می خوام ببینم شبیه کدومشونم...
آره این گره گوری ها هم وطنای منن!...
از چی باید بگم؟
این روزا نه وقتشو دارم نه حوصله شو که یه پست جدید بنویسم. شما بگید از چی باید بنویسم؟ ولی یه چیزو می دونم اونم این که ما باید خودومنو آماده کنیم تا خیلی چیزا رو بپذیریم. اون ذوق زدگی های دوم خرداد رو بذاریم کنار و هیجانات موج سبز رو آروم کنیم. واقعیت اینه حتا اگه باور کردنش خیلی خیلی سخت باشه. اصلا اگه انتخابات اون جور می شد که انتظارشو داشتیم تموم پست های قبلی من در مورد جهان سومی بودن و جهان چندمی بودن ما حرف مفت از آب در میومد! می بینین می شه این جوری هم بهش نگاه کرد...![]()
نظر من درباره تقلب ها یه چیز دیگه است. من نمی گم تقلب نشده! ولی فکر نمی کنم تقلب ها اون قدر گسترده بوده باشه که همه چیز رو کن فیکون کرده باشه. من می گم تقلب ها به قدری بوده که موسوی به دور دوم نیاد. که این هم خودش بازم کلی تقلبه!... نباید این آقا رو دست کم گرفت. تو کوچه و خیابون تو صف اتوبوس و مترو با مردم حرف بزنید می بینید که نمی شه تعداد اینها رو دست کم گرفت...
درباره اعتراف گیری ها هم چی بگم؟... ولی می دونم که که این قانون کلی نانوشته تموم دیکتاتوری هاست. تاریخ تموم استبدادهای دنیا پر از این رفتارهاست. تا چه برسه به مملکت جهان چندمی مسلمونی مثل ما که تاریخش پر از این خاطره های تلخ و ریشه داره!
فقط تعجبم از این بعضی هاست که اومدن اعتراف کردن. مثلا که چی؟ مثلا دارن تقیه می کنن؟!!! البته باز هم تا حدودی می شه اون ها رو درک کرد. ببین زندان جمهوری اسلامی چیه که این آدمای بزرگ رو هم مثل بلبل به حرف درآورده. زندان شاه چی بوده که مبارزها تا پای جون توش مقاومت می کردن. من می گم زندان مخوف جمهوری اسلامی که یه زندان کاملا عقیدتیه چه فشار روحی روی زندانی ها میاره که اون سد محکم مقاومت ها می شکنه. البته نباید نادیده گرفت که جمهوری اسلامی هم مثل بقیه دیکتاتوری های به تاریخ پیوسته یا فعلی دروغ زیاد می گه و چون اسلامیه همه چیزش مصلحتی و چندش آوره!... منو یاد این جمله شریعتی می اندازه:
در جامعه ای که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید. «دکتر علی شریعتی»
ابرمرد و دجّال
(این دو واژه در فهم فلسفه نیچه نقش اساسی دارند. ابرمرد به معنی "انسان کامل" و دجّال به معنی "بسیار دروغ گوینده" است.)

«آن ها را ببخشا پدر، آن ها نمی دانند...»
متی
1- کارل پوپر، بزرگ ترین و مطرح ترین فیلسوف سیاسی قرن جایی گفته؛ دموکراسی به هیچ وجه مدل سیاسی کاملی برای حکومت کردن بر مردم نیست. اما شرش از سایر مدل های حکومت مثل فاشیسم و مارکسیسم و... کمتره. شاید این گفته از دیدگاه یکی از معروف ترین کارشناس های مملکت داری در مورد دموکراسی، ما رو خیلی به یاد آراء افلاطون درباره دموکراسی بندازه؛
2- افلاطون میگه: « در نظر اول دموکراسی نظام و تشکیلاتی بسیار عالی است؛ ولی عاقبت آن شوم و وخیم است! زیرا مردم برای انتخاب بهترین حکمرانان و عقلانی ترین احزاب اطلاعات کافی ندارند.(588). « مردم فهم و شعور کافی ندارند و فقط آن چه را که حکام برای خوشایند آن ها می گویند تکرار می کنند.» (317)؛ یا برای این که عقیده و مرامی مقبول یا مطرود عامه باشد کافی است که آن را در یک نمایش عمومی بستایند یا مسخره کنند! در حکومت عامه کشتی دولت بر روی دریای مضطرب و خروشانی راه می رود و بادِ هر نطق و خطا به ای کافی است تا امواج دریا را برانگیزد و کشتی را از مسیر خود منحرف سازد. افراط در چنین روشی منتهی به استبداد و حکومت مطلقه می گردد. مردم از تملق و مداهنه خوششان می آید و چنان «حریص عسل» هستند که بالآخره متملقی پست و بی اعتنا به امور که خود را «حامی ملت» می خواند، قدرت عالیه را در دست می گیرد (565). (به نقل از کتاب جمهوری اثر افلاطون.)
البته باید اشاره کرد که مدل حکومتی ای که افلاطون در همین کتاب جمهوری پیشنهاد می کنه به عقیده بسیاری از بزرگان در نهایت به دیکتاتوری ختم می شه. اما خدا وکیلی افلاطون 400 سال قبل از میلاد مسیح، حال به هم زنی چندش آور توده های مردم رو عالی و خیلی به روز توصیف نکرده؟!!!
3- خیلی ها از یه هفته مونده به انتخابات شروع کرده ان به روزنامه خوندن و سایت های سیاسی رو گشتن و حالا هر کدوم برای خودشون یه کارشناس مسائل سیاسی هستن که حتی در غامض ترین مسائل هم صاحب نظرن! این افراد اکثراٌ یه هفته بعد از انتخابات عمل شنیع پیگیری اطلاعات رو کنار می ذارن!
البته این دسته از کارشناسای مردمی ما! خیلی شرف دارن به اون دستۀ بزرگ تر از مردم که حتی در این حد هم فعال نیستن و تمام اخبار و اطلاعات انتخاباتی رو از طریق رسانۀ ملی (بخوانید کیهان مصور!...) دنبال می کنند. بعد وقتی تو برنامه BBC ازشون می خوان تا نظرشون رو درباره موفقیت کاندیداها تو مناظره ها بیان کنن، با سیلی از تماس های تلفنی کارشناس های مردمی رو به رو می شیم که همشون البته اگرچه حرف های صد تا من یه غازی می زنن! اما اون قدر با پرستیژ یه کارشناس سیاسی آب دیده صحبت می کنن که آدم بعضی وقتا یه جوریش می شه!
مارتین دلاوله سیاح پرتقالی عصر صفوی در مورد ایرانی ها می گه: ایرانی ها همیشه سعی می کنن خودشون رو خیلی بهتر از اون چیزی که واقعاٌ هستن نشون بدن.
خوب این واقعاٌ روحیۀ ماست مگه نه؟!!!
4- چند روز پیش وقتی بر خلاف عادت معمولم از یه راننده تاکسی که باهاش همراه بودم پرسیدم به کی رأی می ده دو دستی رو شکمش زد و گفت: به کسی که اینو دریابه! احمدی نژاد به ما پول داد!...
خوب فکر می کنین کی اینو در می یابه؟ خوب معلومه اونی که به ما سهام عدالت می ده! بقیه همشون اونو در می یابن!!! که اونم به ما ربطی نداره! باید بدن از دم فیلترش کنن!!! حتی سفت و سخت تر از حالا!!!
5- میر حسین تو مناظره دیشب به صراحت و با دلیل و مدرک دروغ گویی های آقای احمدی نژاد رو رو کرد. اما موج حمایت از احمدی نژاد -با کمال احترام- لآاقل به روایت تصویر صدا و سیما اون قدری هست که نیازی به دست بردن تو آراء مردم برای رأی آوردن دوباره ایشون نباشه. همون طور که پوپر گفته دموکراسی تنها دستاویز قابل اتکای ماست. پس من می گم باید هزینه هاش را هم پرداخت. هزینه های نداشتن مطبوعات آزاد، تلویزیون های خصوصی و به طور کل گردش آزاد اطلاعات در این مملکت. ما باید بپذیریم که دست آخر این تودۀ مردم هستن که در مورد رئیس جمهور آیندۀ ایران تصمیم می گیرن و هر تصمیمی که بگیرن قابل احترامه. اما مشکل دقیقاٌ تو فرایند قبل از تصمیم گیریه. اون جا که با عوام فریبی اطلاعات غلط و دروغ به مردم می دن و بعد با بسیج توده ها به نفع احمدی نژادها موج انتخاباتی درست می کنن.
حتماٌ باید 50 سال بگذره تا مردم بفهمن! حتماٌ این 50 سال باید بگذره! مثلاٌ اگه 49 سال ونصفی بگذره بازم کافی نیست! خیلی نباید غصه خورد. این یه چیز ریشه دار تو تاریخ ماست. همیشه همین طور بوده؛ از خیلی قدیم حتی از اون موقعی که اصلاٌ رسانۀ ملی ای وجود نداشته! مصدق هم همین خون جگرها رو از کاشانی خورده. مگه تو ملی شدن صنعت نفت بالآخره مردم نفهمیدن که در نهایت حق با مصدق بوده نه کاشانی. گیرم که تا حالا هم خیلی ها نفهمیده باشن!!!...
6- حالا یه بار دیگه تبلیغات ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد رو به خاطر بیارید و دوباره چند خطی رو که از افلاطون این جا نقل کرده ام مرور کنید. خدا وکیلی اصلِ جنسه مگه نه؟! بهم تبریک نمی گید؟!...
«زنده باد میر حسین موسوی!»

رابطۀ بین توسعه یافتگی جامعه با سوسول بودن زن های اون!
به نظر من یکی از معیارهای مهمِ توسعه یافتگی یک جامعه توسعه یافتگیِ زن های اون جامعه است. به طور کلی به عقیده من هرچی یه جامعه سوسول تر باشه اون جامعه توسعه یافته تره! یعنی هر پدیده ای که در اون جامعه وجود داره و ما جهان سومی ها اون رو سوسول بودن می دونیم!...
١- چند سال پیش تو یه روزِ سیزده به در برای اولین بار تو زندگیم کشف یا چه می دونم بازکشف کردم که زن های غیر فرشته هم می تونن وجود داشته باشن! تو موقعیتی که همه بدیهی می دونستیم که اشتباه از طرف شوهر اون خانوم بوده خانومه شروع کرده بود به فحش دادن و بد و بی راه گفتن به ما... این همیشه تو خاطر من موند.
٢- ...دیروز صحنۀ جالبی رو وقتی داشتم اتفاقی مسابقۀ فوتبال لیگ انگلیس رو تو تلویزیون تماشا می کردم دیدم. طرفدارهای متعصب تیمی که حتماً باید اون بازی رو می برد تا بتونه تو دسته یک بازی ها باقی بمونه، بعد از این که تیمشون گل دوم رو هم خورد و پاک نا امید شدن دوباره شروع کردن به تشویق تیمشون. تو یه کلوزآپ که از سکوها نشون داده شد، زن و مرد و پسر جوونی به شکلی مایوسانه اما متعصب برای تیمشون کف می زدن و هورا می کشیدن.
خوب این دو مورد از مثال های نقشی که زن می تونه تو جامعه بازی کنه. می تونه تو دعوا مرافع ها و یقه گیری ها به شوهرش کمک کنه! و هم می تونه جو ورزشگاه رو طوری تلطیف کنه که کسی روش نشه اون جا فحش بده! پس حالا می تونیم برگردیم به حرفی که از همون اول گفتیم. اینو می شه این جوری هم بهش نگاه کرد: پس چرا جامعۀ ما توسعه یافته نیست؟ جواب: چون زن های ما توسعه یافته نیستن! البته زن های ما به حد کافی سوسول هستن! اون ها عاشق لباس پوشیدن های پر تکلف و آرایش های عجیب و غریب و پرملاتن! و این چیزی نیست که جهان سومی ها بهش بگن سوسول بودن. این به نظر اون ها طبیعی بودنه!
پس وقتی سؤال این باشه که: چرا تو ورزشگاه های ما وقتی تیم مورد علاقمون مثلاً تیم ملی تو بازی ای که خیلی حیاتیه که ببره دو گل عقب می افته همه شروع می کنن به فحش دادن و صندلی شکوندن؟ در حالی که مثلاً تو همین لیگ انگلیس اتفاق غالب تو ورزشگاه ها از همون دستِ که بهش اشاره کردیم. جواب دوباره اینه که: چون تماشا چی های ما این دست واکنش نشون دادنارو کاملا سوسول بازی می دونن!
٣- ...یه ضرب المثل جهان سومی هست که می گه: اگه می خوای ببینی که پسره چقدر با شخصیته به دوست دخترش یا از اون مطمئن تر، به زنش نگاه کن. چون شخصیت زن تأثیر زیادی رو رفتارهای مردش می ذاره. زنه می تونه کاری کنه که تو وقتی تصادف می کنی از ماشین پیاده نشی و یقۀ اون یکی راننده رو نگیری. اگرچه حتی بچه دروازه غار باشی! (اینم از تاثیر فردی زن تو توسعه یافتگی جامعه)
٤- ...حتماً شما هم زیاد دیدین زن هایی رو که وقتی کنار شوهرهاشون تو ماشین نشستن پوست موز و میوه ها و دستمال کاغذی هاشونو از شیشه پرت می کنن بیرون! (انجام این کار از سوی مردهای ما کاملا طبیعی و منطقیه!) و این فقط منحصر به ماشین های پراید به پایین نمی شه. از ماکسیما به بالا هم همین وضعه! چرا؟ یعنی به خاطر اینِ که زن های ما به حدی که بتونن جامعۀ مارو توسعه یافته کنن سوسول نیستن؟
بعضی ها عقیده دارن خیلی از زن های ما فقط تا نوک دماغشونو می بینن. که شاید همین مسئله علت آمار بالای جراحی های پلاستیک بینی خانم ها تو ایران باشه! که این موضوع بی برو برگرد سوسول بودن زن های مارو می رسونه که برای توسعه یافته شدن ما خیلی ضروریه! البته این دیگه سوسول بودن از دریچۀ نگاه یه جهان سومی به جهان محسوب نمی شه! این از اون دست سوسولی هاست که مثلاً وقتی دهاتی ها میان شهر عاشق پوشیدن لباسای عجیب و غریب زلم زیمبو دار و رنگ های جیغ هستن و فکر می کنن حسابی به روز و سوسولن!...
حالا تو دنیای امروز کجا دهاته و کیا دهاتی هستن؟ شما بگین!...
می دونی من چی می گم؟
چرا نمی ذارید بچه ها تو مدرسه هر لباسی رو که دوست دارن بپوشن؟ به جای این که همه رو مجبور کنید لباسای یه شکل و فرم بپوشن؟
آره من می دونم شاید شما برای این کار دلایل خودتونو داشته باشید. بعضی از شما به سرعت برق درمیایید و می گید: این کاری نیست که فقط تو کشور ما انجام بشه. تو خیلی از جاهای دنیا همینی که هست! این منو واقعا نا امید می کنه!
... و به شدت به یاد اون قدیما میندازه که خدمت می رفتم!![]()
اون جا ما و بقیه عوضی ها رو یک شکل کرده بودن. همه با یه مدل مو و لباسای هم شکل. اونجا منو و تو و اون معنی نداشت. ما همه سرباز بودیم. چرا؟ واقعا می خوای بدونی چرا؟
...تا وقتی خواستی اون پای لعنتی تو بذاری رو یه مین دیگه مهم نباشه که تو کی هستی! هر کی هستی واسه خودتی. تو این جا یه سربازی و باید اون ماتحت گندتو تکون بدی و بری جلوی گولّه!
می دونی مثل چی می مونه؟ مثل این سربازای بدبختی که تو افسانه جمونگ پش سره این فرمانده های سواره نظام سگ دو می رن! یا شبیه این سیاهی لشکرای فیلمای هندی که وقتی دختر پسره اون وسط دارن واسه خودشون قیقاج می رن دور تا دور وایسادن. یا مثلا تو بعضی از این کشورای جهان سومی وقتی لیدرشون می ره به یه جایی مثل کردستان شصت هزار نفر از کون و کپل هم بالا می رن تا بتونن آقا رو ببینن!!!![]()
خیله خوب می شه فقط یه لحظه دیگه زبون بگیری و گوش بدی که من چی می گم؟ می دونی من چی می گم؟ اصلا گوش دادی؟ یا تموم وقت دنبال یه لحظه فرصت بودی تا من ساکت شم و تو شروع کنی؟!!!
من می گم از همین الان بچه هارو عادت ندید به یه شکل بودن. به توده بودن! چرا هویت فردی اونارو ازشون می گیرید؟ چرا نمی ذارید هر کی خودش باشه؟ و بعد وقتی چنین لطفی بهشون کردید! به تفاوت هاشون احترام بذارید.
اون موقع وقتی می خوان ببینن از بین بچه ها کی باید بره رو مین همه به همدیگه نگاه می کنن و می بینن نمی تونن فرد خاصی رو برای این کار انتخاب کنن. بعد وقتی یه کم فقط یه کم دیگه فکر می کنن می بینن واقعا رفتن رو یه مین کار مزخرف و حال به هم زنیه! و حتی ارزششو نداره که وقتشونو واسش تلف کنن! اون موقع دیگه موضوع جنگ مختومه است. همه بر می گردن خونه هاشون! دیگه هیشکی راضی نمی شه که سیاهی لشکر باشه. چه جایی که واقعا لشکری وجود داشته باشه چه وقتی که برمی گردن خونه. دیگه نمی دوان دنبال ماشین آقا! راضی نمی شن هیزم تنور انتخابات باشن! که ملت غیور همیشه در صحنه باشن! که وقتی دو نفر دارن اون وسط باله می رقصن و همه نگاه ها رو به خودشون معطوف می کنن در نقش صحنه پر کن باقی بمونن! به همین سادگی!!!
گوش می دم!...
سلام!
من چند روزی هست که برگشتم. باید بگم از این که دوباره این جام خیلی خوشحالم.
این چند روزو داشتم روی داستانی که تو این پست می ذارم کار می کردم. امیدوارم ازش خوشتون بیاد. برای نوشتن وبی مثل پست های قبل از خدمتم فعلاً یه کم بی حوصله ام. عجالتاً خوشحال می شم داستانمو بخونید و نظر بدید.
منتظر کامنت های قشنگتون هستم!
دلتنگی های یک سرباز
با حسن تو دورۀ کوتاهی از خدمت نظام آشنا شده بودم. آشنایی مان خیلی ساده اتفاق افتاده بود؛ موقع اعزام، توی اتوبوس در یک ردیف کنار هم نشسته بودیم. داشتم برای پدر و مادرم که توی جمعیت ایستاده بودند دست تکان می دادم که آمد کنار من نشست. توی راه با تعجب گفته بود: « پدر و مادرت اومده بودن بدرقه؟ پوف...!» لبانش را کج کرده بود.
کلاه کاموایی مشکی به سر داشت. توی راه مدام تخمه می شکست یا آدامس می جویید. یک بار هم بعد از این که پوست تخمه اش را تو هوا تف کرده بود گفته بود: « نترس پسر، مثل برق می گذره! چیزتم نیست!»
اما وقتی به شهرِ مقصد رسیده بودیم کم حرف شده بود. فقط یک بار گفته بود: « می دونم که دلم واسه مامانم تنگ می شه! آره... شاشیدن توش! فکر کنم غصه ام بگیره!»
توی خوابگاه روی یک جفت تختِ دو طبقه می خوابیدیم. تخت بالایی را او گرفته بود پایینی را من. بعد از یک هفته دیگر کمتر با من می جوشید. دو سه نفری را پیدا کرده بود که با هم یک گوشه ای پیدا می کردند، سیگاری می پیچیند و می کشیدند.
هرچه بیشتر می گذشت من بیشتر به شرایط عادت می کردم و او برعکس بی تاب تر می شد. آن روزی که اجازه تلفن کردن داشتیم، صبح زودتر از همه بیدار می شد سر صف می ایستاد. همیشۀ خدا هم با چشم های قرمز بر می گشت. تا من را می دید می گفت: « بد مصّب! مادره خیلی بی تابی می کنه!»
و همین طور روز به روز دمغ تر می شد. مخصوصاً که مدتی بعد، یکی زیراب او و هم قطارهای علفی اش را زد. بساطشان به کل به هم ریخت. فردای روزی که از انفرادی بیرون آمد حسابی پکر بود. دو روز و دو شب با کسی حرف نزد. مدام تو خودش بود. تا آن شب که برای آخرین بار دیدمش؛
نیمه های شب بود که بیدارم کرد. چند لحضه ای همان طور نیم خیز روی تخت نشستم تا حواسم سرِ جا آمد و شناختمش. گفت:
- پاشو، باید بریم!
پرسیدم: « چه خبر شده؟»
دوباره گفت: « پاشو، دیر می شه!»
نشستم روی تخت. چشم هام را مالیدم. گفتم:
- مگه نمی دونی که نمی ذارن این وقت شب از خوابگاه بزنیم بیرون؟
گفت: « لازم نیست اجازه بگیریم. چون قرار نیست از در بریم بیرون!»
چشم تیز کردم تا ببینم چه می گوید. دیدم بزاق از گوشۀ لب هاش آویزان است. روی پیراهنش، زیر چانه خیسِ خالی بود. همان پیراهنی را پوشیده بود که روز اعزام توی اتوبوس تنش بود. پرسیدم:
- چِت شده، حالت خوش نیست؟
دست دراز کرد آستین عرق گیرم را سفت و سخت توی مشت گرفت. من را به سمت خود کشید. چیزی نمانده بود زیر پوش را حسابی جر و واجر کند. گفت: « مگه با تو نیستم؟ یاالله!»
با سر اشاره کرد که بلند شوم. بعد آستین را رها کرد ایستاد کنار تخت. دیدم زیر شلوار به پا دارد. ساک لباس هاش به دستش بود. سگکِ کمربندش از لبۀ تخت بالایی آویزان بود. یک لحظه توی صورتش دقیق شدم. حالا که ایستاده بود سفیدی چشم هاش توی نوری که از پنجرۀ آسایش گاه تو می آمد کدر می زد. یک آن هول برم داشت. خودم را روی تخت عقب کشیدم. پتو را پس زدم. واکنشی نشان نداد. انگار هم نگاه می کرد و هم نمی کرد. چشم های خیره اش دو دو می زد. گفتم آخر بنشیند و تعریف کند تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. مشتش را باز کرد. ساک روی کف آسایش گاه افتاد. آرام و انگار که بی اختیار نشست. گفت:
- اگه امشب از این جا نریم تا ابد این تو می مونیم. این جا جهنمه! به این آتیشا نگاه کن!
انگشت اشاره اش را توی هوا تکان داد. به دیوارهای خوابگاه اشاره کرد. زیر لب گفت « هوم م م...!». بعد انگار که سردش باشد لرزید. پلک چشم چپش شروع کرده بود به پریدن. گفتم:
- تو چِت شده حسن! این پرت و پلاها چیه که می گی؟ این خُل بازیا چیه؟
دست هاش را روی سینه صلیب کرد و بازوهاش را گرفت. خم شده بود روی تخت. داشت می لرزید. نزدیکش رفتم. دست گذاشتم روی شانه اش. گفتم: « پاشو برو بخواب. گمونم خواب بد دیده باشی!»
تکانی به خودش داد. دستم را پس زد. سر بلند کرد. گفت:
- نه! باید بریم. خدا منتظره! زود آماده شو!
گفتم: « خیلی خوب! آماده می شم. تا بری رو تختت یه چرت کوچیک بزنی من لباس پوشیدم.»
دستش را گرفتم. خواستم بلندش کنم. اما قرص سر جاش نشسته بود. تکان نمی خورد. مانده بودم چه بکنم. شستم خبردار شده بود که راستی زده است به کله اش. گفتم نکند زیادی کشیده باشد یا چه می دانم بلایی سر خودش آورده باشد. بعد فکر کردم مسئول سین را خبر کنم. نکند که اتفاق بدتری بیفتد. خواستم بلند شوم که گفت:
- رفته بودم پیش خدا!
آب دهانش روی چانه کش آمده بود. سر کشیدم تا توی تاریکی عقربه های ساعت دیواری خوابگاه را ببینم.
« خدا تو خونه اش نشسته بود. به من گفت منتظرت بودم چرا دیر کردی؟»
پوست صورتش سوزن سوزن شد.
« من بهش گفتم؛ هیچ یادم نمی آد کی هستم. هیچ چیزم یادم نیست. خدا گفت؛ تو دوباره زاییده شده ای!»
بزاقش روی چانه کش می آمد. بعد می چکید روی تخت. بازوهاش را سفت تر گرفت. بیشتر خم شد روی تخت. آرام بلند شدم. کمی به عقب لنگر برداشتم تا توانستم تعادلم را حفظ کنم. هنوز کمی گیج بودم. از سمت دیگر تخت به سمت در خوابگاه راه افتادم. خوابگاه جور غریبی ساکت بود. ایستادم. برگشتم چشم گرداندم توی تاریک و روشن. هیچ خبری نبود. همه خواب بودند. چشم تیز کردم سمت تختم. پتوی لوله شده روی تخت بود. شکلش مثل کسی بود که چمباتمه خوابیده باشد.
پایان!
طعم گس تحقیر!

سلام بچه ها!
من فردا می رم خدمت. این آخرین پست من قبل از خدمته! تو این مدت دل بعضی هارو شکستم که واقعا شرمنده! می رم خدمت درست می شم!
برام تا می تونین کامنت بذارین تا وقتی تو اولین مرخصی بر می گردم حسابی پرکار باشم!...
نگران نباشین! من خودمو واسه اش آماده کردم. تو پست قبلیم که خوندین!... من خودمو واسه همه جور تحقیری آماده کردم تا وقتی رسیدم اون جا هیچ چیز اونقدر که باید! تو ذوقم نخوره. کلا آدم تو جمهوری اسلامی مدام در حال تحقیر شدنه! تو صف نونوایی تحقیر می شه! تو صف بانک تحقیر می شه! با دیدن فیلمای رمانتیک سانتی مانتال تلویزیون که مدام در حال توضیح دادن بدیهیات هستن تحقیر می شه! تو دانشگاه اش تحقیر می شه! تو انتخاب نوع لباسایی که باید بپوشه تحقیر می شه! و ...! که ادامه این لیست نشونه سرخوردگی های من تو این روز آخریه!...
اما این دقیقا اون چیزیه که من تو پست قبلیم قصد توضیح دادنشو داشتم. من فکر می کنم تو خدمت سربازی اون قدر این جوونارو تحقیر می کنن تا باد کله شون بخوابه! به قول اسکارلت عزیز ( پسرها قبل از اینکه برن سربازی پرانرژی و بلندپروازن و همه کاری از دستشون برمی یاد به تغییر ایمان دارند آرزوها دارند ولی بعد که مزه تحقیر را می چشند افسرده می شن و از خودشون و دنیا سیر می شن و می خوان همه زندگی نکبتی را بالا بیارن!) آهان خودشه!... تحقیر! دقیقا همون چیزیه که تمام مدت این هفته تو فکرش بودم تا براتون توضیحش بدم! واقعا ممنون اسکارلت!...
آره من دارم می رم که تحقیر بشم!... خدارو چه دیدی. شاید وقتی برگشتم حسابی سر به راه شدم!... سطح توقعاتم از کشور و نظام پایین اومد... یه وقتی تو یه ماجرایی پای ما به بازداشتگاه اداره اطلاعات باز شد! ( قابل توجه برو بچه هایی که دوست دارن قضاوت کردنو در مورد آدما استاد کنن! ) اونجا یه بابایی که همشهری ما هم بود بعد از این که مراسم تحقیر کردن که یکی دو ساعتی هم طول کشید تموم شد به من گفت: (بابا تو چی کار به کار مملکتو این کارا داری! رشته تحصیلیت چیه؟... خوب داداش من برو دنبال ساختمون ساختنت!... تو رو سننه!...)
آره مارو سننه!... میرم تا بعد از این که یه دل سیر تحقیر شدم باد کله ام بخوابه! بر می گردم و ایشا الله دور هم هستیم و من از موضوعات گل و بلبل براتون می نویسم و تفسیر فیلم های بهداشت دهان و دندان!...
! تا حال بعضی دوستان ما هم گرفته نشه و همه با هم دوست باشیم و پامونو از گلیممون درازتر نکنیم و این قدر سطح کوفتیه توقعاتمونو بالا نگیریم!...
خوب دیگه وقتشه از این پست لعنتی بزنیم به چاک و این ادا اطوارای حال به هم زنو تمومش کنیم! بعد از مرخصی بهتر می شه عیار این حرفارو سنجید! منتظر پکیج کامل خاطرات (یادداشت های شخصی یک سرباز پیاده نظام) باشید!...
می بینمتون!...![]()
![]()
![]()
